تبليغاتX
دولیوان گنجشک

دولیوان گنجشک

 

مهدی طالباز درشماره جدیداعتماد به متن ها وحاشیه سینمای ایران درسال گذشته ژرداخته با هم این گزارش رامی خوانیم
يک سينما براي تمام سينما

مهدي طاهباز

سال 86 حاشيه هاي فراواني براي سينماي ايران به همراه داشت. از جدال هاي صنفي گرفته تا حواشي کنار گذاشتن فيلم ها در جشنواره فجر. هر چه بود، خوب يا بد، تقويم عمر سينماي ايران ورقي ديگر خورد و سينماگران و تماشاگران چشم انتظار سال جديد، فيلم هاي جديد و اتفاقات جديد هستند. نگاهي به اتفاقات و رويدادهاي سال پر اتفاق سينماي ايران، هم حالت مرور دارد و هم مي تواند تا حدودي چشم انداز سينما را در سال جديد ترسيم کند.

---

سينما آزادي؛ تنها دلخوشي سال

اگر از ديدن فيلم هاي اکران شده در سال 86 لذت نبرديد، اگر جشنواره فجر توي ذوق تان زد و از لذت کشف در اين جشنواره محروم بوديد، اگر در اين يک سال تماشاي هيچ فيلمي بهتان نچسبيد، اگر خيلي اتفاق هاي ريز و درشت سينمايي که منتظرش بوديد به وقوع نپيوست، اما در عوض يک چيز براي دل خوش کردن داريد. آن هم بازسازي يک سينماي خاطره انگيز و دوست داشتني در گودال عباس آباد است که خيلي ها خاطراتي فراموش نشدني از فيلم ديدن در آن دارند. بالاخره پس از ده سال وعده و وعيد و پشت گوش انداختن هاي مداوم، يک اراده قوي باعث شد تا مهمترين سينماي تهران و حتي ايران بازسازي شود. با اينکه روند بازسازي اين سينما به کندي در حال انجام بود و کمتر کسي پيش بيني آماده شدنش را براي جشنواره فجر مي کرد، اما يک سالن اين سينما براي نمايش فيلم هاي ايراني جشنواره مهيا شد تا تعدادي از علاقه مندان فرصت ديدار با فيلم ها را در سينماي تازه احيا شده آزادي پيدا کنند. با ورود سينما آزادي به جمع سينماهاي تهران، سيستم اکران فيلم با تغييرات عمده يي روبه رو خواهد شد. اضافه شدن 5 سالن سينما کمک زيادي به جريان نمايش خواهد کرد و باعث کاهش تعداد فيلم هاي پشت خط اکران مانده مي شود. تولد دوباره سينما آزادي يکي از معدود نقاط روشن سينماي ايران در سال 86 است.

بازيگران خارجي؛ سرگرمي جديد سينماي ايران

«ژوليت بينوش، رابرت دونيرو، شارون استون، مايکل کين، عمر شريف، آميتا باچان، جرج کلوني و...» اينها نام هايي بودند که در سال 86 چندين و چند بار در خبرهاي سينمايي تکرار شدند. اگر کسي به اين نام ها نگاه کند و نداند که با سينماي ايران طرف است، گمان مي کند با يکي از کشورهاي مهم صاحب صنعت سينما روبه رو شده است، با اينکه سينمايمان حتي در کشورهاي همسايه يي مانند پاکستان و افغانستان هم طرفدار ندارد (منظور اکران فيلم و نمايش گسترده است و نه حضور جشنواره يي)، در سال 86 نام بازيگراني براي بازي در فيلم هاي ايراني مطرح شد که بيشتر به چيزي مانند شوخي شبيه بود. اگر حساب عباس کيارستمي را به خاطر اعتبار بين المللي و وجهه جهاني اش از بقيه جدا کنيم، آن وقت به نتايج نه چندان خوشايندي در اين باره مي رسيم. اگر فرض محال را محال ندانيم، يا اين بازيگران هاليوودي قرار است در فيلم هاي هنري و خاص سينماي ايران بازي کنند و باعث جلب توجه در جشنواره هاي خارجي شوند يا اينکه قرار است مايه رونق سينماي تجاري ايران باشند. اگر حالت اول مدنظر باشد، در بهترين حالت، ماجرا به همان عباس کيارستمي ختم خواهد شد و لاغير. اگر هم حالت دوم در ميان باشد، سينماي تجاري ايران توان استفاده از همين نيمچه استارهاي داخلي را هم ندارد چه برسد به فوق ستاره هاي هاليوودي يا باليوودي، مشکل بي مخاطبي سينماي ايران چه در داخل و چه در خارج (لطفاً بي خيال چند جايزه جشنواره يي يا نقدهاي ستايش آميز چند منتقد خارجي شويد)، با حضور ستارگان خارجي حل نخواهد شد. مشکل جاي ديگري است.

توليد؛ هنري گران قيمت و تجارتي ارزان قيمت

اگر هنوز هم جشنواره فجر را ويترين سينماي ايران بدانيم، سينماي ايران در سال 87 اوضاع چندان خوبي نخواهد داشت. اگر چه ممکن است با نمايش چند فيلم تجاري که در جشنواره شرکت نکردند، وضعيت اکران و فروش فيلم ها چندان نگران کننده نباشد (که البته بازهم جاي نگراني وجود دارد)، اما اوضاع کيفي فيلم ها کمي آدم را مي ترساند. در سال 86 حدود 70 فيلم سينمايي توليد شد (برخي فيلم ها در سال 85 جلوي دوربين رفتند ولي عمده کار فني و آماده سازي آنها در سال 86 انجام شد) که تفاوت چنداني با سال هاي قبل نداشت. با اينکه به نظر مي رسيد بعد از توليد و اکران نسبتاً موفق چند فيلم ژانر وحشت مانند «پارک وي» شاهد توليد فيلم هايي از اين دست باشيم اما تهيه کنندگان و فيلمسازان ترجيح دادند ريسک نکنند و به همان کليشه هاي جواب پس داده محدود شوند. سينماي ايران در اين چند سال و به خصوص در سال 86 پا در مسير نه چندان خوشايندي گذاشته است. حمايت هاي چند صد ميليوني از آثاري که قرار نيست مخاطب انبوه داشته باشند(و اگر بخواهند هم نمي توانند) و در عوض توليد پارتيزاني و صرفه جويانه فيلم هاي تجاري و آثاري که قرار است مخاطب جذب کنند و گيشه را بچرخانند، زنگ خطري براي سينماي ايران است. وقتي براي توليد يک فيلم تجربه گرا، آن هم در چند لوکيشن محدود، چند صد ميليون تومان هزينه و چند ماه وقت صرف مي شود اما در مقابل يک فيلم تجاري با صرف کمترين هزينه در مدت بيست روز فيلمبرداري مي شود، يعني يک جاي کار مي لنگد و اين نشان از بيماري سينما دارد. اي کاش بخش دولتي که وظيفه حمايتي از سينما را بر عهده دارد، کمي هم به سينماي تجاري اهميت مي داد و به جاي حمايت از توليد فيلم هاي نه چندان ارزان اما بي خاصيت، از يکي دو فيلم با پتانسيل بالاي جذب مخاطب حمايت مي کرد.

اکران؛ دو فيلم ميلياردي و ديگر هيچ

گول دو فروش بالاي يک ميليارد تومان را نخوريد. سينماي ايران به لحاظ اقتصادي در سال 86 اوضاع رو به راهي نداشت. اگر دو فيلم ميلياردي يعني «اخراجي ها» و «توفيق اجباري» را کنار بگذاريد و همين کار را در مورد دو فيلم پرفروش يکي دو سال قبل نيز انجام دهيد و سپس ميانگيني از فروش بقيه فيلم ها بگيريد، با افت فروش و کاهش استقبال مواجه خواهيد شد. در سال 86 هيچ فيلمي نتوانست به مرز فروش 500 ميليون تومان برسد و تنها 4 فيلم حدود 400 ميليون تومان فروختند. سه فروش بين 300 تا 350 ميليوني داشتيم و 5 فيلم هم بين 200 تا 250 ميليون تومان فروختند. اما اگر نگاهي به پايين جدول فروش فيلم ها بيندازيد، از ميان 47 فيلم اکران شده تعداد 25 فيلم پايين تر از 100 ميليون تومان فروش داشته اند که با توجه به هزينه هاي توليد يک فيلم در شرايط حاضر يک فاجعه اقتصادي محسوب مي شود. البته از حق هم نبايد گذشت؛ قاچاق فيلم ضربه يي مهلک بر اقتصاد سينماي ايران وارد و حداقل يکي دو ميليارد تومان را از چرخه سالم اقتصادي سينما دور کرد. وقتي مردم مي توانند با صرف حداقل هزينه يک فيلم را چند نفري در راحت ترين شرايط در منزل تماشا کنند چرا بايد با صرف هزينه بيشتر پا در سالن هاي نه چندان مطلوب سينما بگذارند و با آن وضعيت صدا و تصوير فيلم ها را روي صندلي هاي ناراحت تماشا کنند؟ تا وقتي سينما رفتن جزيي از فرهنگ مردم نشود، همه حرف ها و کارها بي فايده است.

جشنواره فجر؛ آشفته بازار

جشنواره بيست و ششم فجر نه دنيا داشت و نه آخرت. نه فيلم چشمگيري که بشود از آن به عنوان يک اتفاق ياد کرد، ديده شد و نه اينکه جريان برگزاري و مديريت جشنواره به گونه يي بود که کيفيت نه چندان مطلوب فيلم ها چندان توي ذوق نزند. امسال آنقدر آش برنامه ريزي شور شده بود که برنامه سينماي مطبوعات روز به روز اعلام مي شد و البته سانس به سانس تغيير مي کرد. دو نيمه کردن جشنواره و جداسازي بخش هاي ايراني و خارجي هم چيزي جز از رونق انداختن 5 روز اول و فشردگي بي جهت 6 روز دوم نداشت. مهم ترين نکته جشنواره امسال، سايه سنگين مميزي روي فيلم ها بود که در زمان کار هيات انتخاب به اوج رسيد و حتي تا اواسط جشنواره هم ادامه يافت. فيلم هايي مانند «آتشکار»، «آنجا» و «صد سال به اين سال ها» پيش از جشنواره کنار گذاشته شدند با اينکه به جرات مي توان گفت اين فيلم ها از نظر کيفي يک سر و گردن بالاتر از خيلي از فيلم هاي حاضر در جشنواره بودند. «دايره زنگي» تنها يک نمايش داشت و بعد از اولين نمايشش دوباره ليستي از اصلاحيه هاي تازه به دست تهيه کننده رسيد که او را مجبور کرد قيد حضور در جشنواره را بزند. بهمن فرمان آرا هم حاضر به انجام اصلاحيه هاي جديد و بيش از حد روي فيلمش نشد تا «خاک آشنا» هم از گردونه خارج شود. البته به نظر نمي رسد اين فيلم ها براي نمايش عمومي مشکل چنداني داشته باشند چرا که دبير بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر در جريان نشست مطبوعاتي تلويحاً اعلام کرد که جشنواره فجر ويتريني است که مشتري گذري زيادي دارد؛ مشتري هايي که ممکن است در طول سال پايشان هم به سينما باز نشود. پس مصلحت ايجاب مي کند فيلم هاي جشنواره با کمترين ريسک انتخاب شوند. با اين تفاسير به نظر مي رسد مجموعه نظارت و ارزشيابي در زمان اکران عمومي برخورد بازتري با آثار داشته باشد.

جشن خانه سينما؛ آتش زيرخاکستر

جشن سينماي ايران در سال 86 بهانه يي شد براي بروز اختلافات صنفي تهيه کنندگان در خانه سينما. دو طيف اصلي تهيه کنندگي يعني «اتحاديه تهيه کنندگان» و «کانون تهيه کنندگان فيلم ايران و مجمع فيلمسازان» بر سر يکپارچه شدن جريان تهيه کنندگي بنا بر اختلاف گذاشتند و جشن خانه سينما بهترين فرصت براي يک تسويه حساب صنفي بود. اگر دوره هاي پيشين جشن خانه سينما به لحاظ بيروني حاشيه ساز و پرحرف و حديث بود، اين بار اين جشن به لحاظ دروني دچار التهاب شد. کار حتي به تحريم و خارج کردن فيلم ها از جشن نيز کشيد و اعضاي اتحاديه تهيه کنندگان، فيلم هايشان را که البته باکميت و نه چندان باکيفيت بودند، از جشن خارج کردند. در اين اوضاع بازار مصاحبه و گفت وگو هم داغ بود و هر طرف، طرف ديگر را به چيزي متهم مي کرد. اعضاي اتحاديه طرف مقابل را به دولتي بودن و برخورداري از رانت هاي ويژه متهم کرد و اعضاي کانون تهيه کنندگان هم طرفش را بازاري و بي ريشه خواند. اما به يکباره و پس از پايان يافتن مراسم جشن خانه سينما، غائله نيز خوابيد و گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است. پس از مدتي هم تهيه کنندگان محترم زير چتري با نام شوراي عالي تهيه کنندگان جمع شدند و به خوبي و خوشي به زندگي خود ادامه دادند.

قاچاق فيلم؛ تير خلاص

همه چيز براي يک رکوردزني بي سابقه در سينماي ايران آماده بود. «اخراجي ها» به طور متوسط روزانه حدود 50 - 40 ميليون تومان مي فروخت و اين رقمي است که مجموعاً در پايان اکران نصيب برخي فيلم ها مي شد. فروش فيلم به مرز يک ميليارد که رسيد، ناگهان فاجعه رخ داد. با ورود نسخه قاچاق فيلم روز به روز و حتي سانس به سانس از فروش «اخراجي ها» کاسته شد تا فيلمي که به راحتي مي توانست دو ميليارد تومان فروش را پشت سر بگذارد، در مرز يک ميليارد و دويست ميليون تومان متوقف شود. همزمان با «اخراجي ها»، سي دي قاچاق فيلم «مهمان» هم به بازار آمد تا جنس بساطي ها جور شود. «سنگ کاغذ قيچي» و «اگه مي توني منو بگير» شکارهاي بعدي قاچاقچيان فيلم بودند که سي دي آنها همزمان با اکران به بازار غيررسمي فيلم راه يافت. بعد از اين بود که همه دست به کار شدند تا از بروز يک فاجعه بزرگ جلوگيري کنند. سينماگران در موزه سينما گرد هم آمدند و بيانيه منتشر کردند، نيروي انتظامي وارد کار شد و بساط هاي خياباني را به صورت موقت جمع کرد، تهيه کنندگان براي نوع نمايش فيلم ها قانون گذاشتند و اکران از طريق نسخه دي وي دي را ممنوع کردند، شرکت هاي ويدئويي دست به کار شدند و نسخه قانوني فيلم ها را در کمترين زمان پس از اکران با بسته بندي جذاب و البته قيمت ارزان وارد بازار کردند و اينها اقداماتي بود که به صورت موقتي توانست چاره ساز شود و جلوي نابودي سرمايه جديدي را بگيرد. زمان گذشت و گذشت تا اينکه بلا به جان داريوش مهرجويي و «سنتوري»اش هم افتاد. ديگر نه کسي حوصله بيانيه داشت و نه نيروي انتظامي انگيزه قبلي را. در اين ميان فقط آتش به مال تهيه کننده و سرمايه گذار بخت برگشته زده شد و ديگر هيچ.

مميزي يا مصلحت؛ ماده پنج

محمود اربابي مديرکل اداره نظارت و ارزشيابي معاونت سينمايي در جريان توزيع غيرقانوني «سنتوري» و در توجيه جلوگيري از اکران عمومي اين فيلم در سينماها (که پروانه نمايش هم دريافت کرده بود)، طي گفت وگويي با ايسنا به نکته جالبي اشاره کرد که همان حلقه گمشده مصلحت انديشي بخش سينمايي وزارت ارشاد است. او گفت که به آنها (صاحبان و سازندگان «سنتوري») بر اساس ماده پنج اعلام کرده بوديم که مصلحت نيست فعلاً فيلم را اکران کنيد. در اين سال ها به واسطه وجود ماده پنج، جلوي نمايش خيلي از فيلم هاي داراي پروانه نمايش گرفته شده است. در اين يکي دو سال اخير به صاحبان فيلم هايي مانند عصر جمعه (مونا زندي)، نقاب (کاظم راست گفتار)، شاعر زباله ها (محمد احمدي)، خواب تلخ (محسن اميريوسفي)، تردست (محمدعلي سجادي) و... رسمي و غيررسمي اعلام شده که فعلاً حتي با وجود داشتن پروانه نمايش، مصلحت نيست فيلم تان را اکران عمومي کنيد. مصلحتي که در زمان «مارمولک» جلوي اکران قانوني اين فيلم را گرفت، حالا حتي شکل قانوني هم پيدا کرده است. وجود ماده پنج يعني بي اعتبار بودن پروانه نمايش و قانوني کردن مصلحت انديشي، چراکه وقتي قرار است تصميم ها تنها براساس مصلحت انديشي و شرايط و مقتضيات گرفته شود، نتيجه اين است که هر دستگاه و نهادي قدرت و جرات دخالت در امور معاونت سينمايي را پيدا مي کند و اينجاست که ماده پنج به کار مي آيد. امسال که گذشت؛ خدا سر و کار هيچ فيلمي را در سال جديد با ماده پنج نيندازد،




بهرام بيضايي؛

طلسم شده

همه چيز مهيا بود تا در سال 86 طلسم چندساله فيلم نساختن بهرام بيضايي بشکند. اما با وجود انجام پيش توليد و انتخاب همه عوامل و با اينکه تنها چندين روز تا کليد خوردن «لبه پرتگاه» مانده بود، اين فيلم هم به بايگاني فيلم هاي ساخته نشده بيضايي پيوست. «لبه پرتگاه» حواشي و حرف و حديث هاي فراواني به همراه داشت. از انتخاب محمدرضا گلزار و مهران مديري گرفته تا انصراف چند بازيگر مانند حامد بهداد و رامبد جوان در اين فيلم. «لبه پرتگاه» ساخته نشد و بيضايي نمايش «افرا» را روي صحنه برد. درست زماني که هيچ کس فکرش را نمي کرد، او پروانه ساخت فيلم جديدش را دريافت کرد . شايد در سال7 8 طلسم بشکند.

 

هديه تهراني؛

وسواسي و نه گزيده کار

ستاره سال هاي نه چندان دور سينماي ايران سال 86 نه فيلمي روي پرده داشت و نه در فيلم جديدي بازي کرد. گزيده کاري هديه تهراني به اعتقاد خيلي ها به نوعي وسواس نه چندان خوشايند تبديل شده که بيش از هر چيز به ضرر خود او تمام خواهد شد. در سالي که گذشت هديه تهراني دو بار تا پاي ميز قرارداد رفت و حتي کار به امضاي قرارداد هم کشيد اما او جلوي دوربين نرفت. تهراني يک بار براي بازي در «دايره زنگي» پريسا بخت آور قرارداد بست و حتي در دورخواني هاي فيلمنامه هم حاضر شد اما هيچ گاه جلوي دوربين نرفت. او انتخاب ابراهيم حاتمي کيا براي بازي در «دعوت» نيز بود ولي اين بار هم با وجود قول و قرارهاي قبلي حاضر به بازي نشد.

 

محمدرضا گلزار؛

پرفروغ و بداقبال

موقعيت بازيگر خوش سيماي سينماي ايران در سال گذشته به عنوان استار سينماي تجاري بيش از گذشته تثبيت شد. گلزار دو فيلم «کلاغ پر» و «توفيق اجباري» را روي پرده داشت که هر دو با اقبال عمومي مواجه شدند. اگرچه سال 86 براي گلزار در حيطه سينماي تجاري خوش يمن بود، اما او با وجود اشتياقش براي تجربه نقش هاي متفاوت، به دلايلي نتوانست به هدفش برسد. از يک طرف «لبه پرتگاه» بهرام بيضايي ساخته نشد و از طرف ديگر آنقدر نقش اش را در اپيزودهاي فيلم «دعوت» حاتمي کيا جابه جا کردند که او عطاي حضور در اين فيلم را به لقايش بخشيد. گلزار چند ماه آخر سال را نيز به رفع و رجوع تبعات امتناع از بازي در فيلم «دو خواهر» به کارگرداني محمد بانکي گذراند.

داريوش مهرجويي؛

سنتور شکسته

شايد سال 86 يکي از بدترين سال هاي دوران هنري داريوش مهرجويي باشد. با اينکه به او گفته شده بود که سنتوري براي نمايش عمومي مشکلي ندارد، اما درست چند روز مانده به آغاز اکران، جلوي نمايش اين فيلم گرفته شد. آنقدر پروسه حل مشکل نمايش «سنتوري» طولاني شد که اتفاقي که بيم وقوع آن مي رفت، رخ داد. عرضه نسخه قاچاق «سنتوري» هم تهيه کننده و پخش کننده و سينمادار را مغموم کرد و هم تماشاگري را که دل به تماشاي فيلم مهرجويي روي پرده سينما بسته بود. اتفاقات سال 86 به گونه يي بود که مهرجويي را به اين فکر انداخت براي مدتي قيد فيلمسازي در ايران را بزند. اگر داريوش مهرجويي در سال 87 توليد يک مجموعه تلويزيوني را آن سوي آب ها آغاز کرد، تعجب نکنيد.

مسعود ده نمکي؛

همچنان در رکاب اخراجي ها

آنقدر «اخراجي ها» براي مسعود ده نمکي خوشايند بود که او تهيه قسمت دوم اين فيلم را بين چند تهيه کننده به مزايده گذاشت، درست سال گذشته در همين روزها دنيا به کام سازندگان «اخراجي ها» و نيز سينماداراني بود که در طول سال چنين صف هايي را به چشم نديده بودند. در حالي که «اخراجي ها» به راحتي مي توانست مرز فروش دو ميليارد توماني را پشت سر بگذارد، اما عرضه نسخه قاچاق اين فيلم، همه رشته ها را پنبه کرد. پس از اين اتفاق ده نمکي چند ماهي را صرف تبليغ و رايزني براي افزودن سي چهل دقيقه به انتهاي «اخراجي ها» و نمايش فيلمي تحت عنوان «اخراجي هاي 5/1» کرد که البته چيزي شبيه شوخي بود. ده نمکي قرار است در سال 87 قسمت دوم فيلم جنجالي اش را با همان تهيه کننده قبلي جلوي دوربين ببرد.

مجيد شاه حسيني؛

طبيب سينما

با اينکه پس از استعفاي عليرضا رضاداد و قبول اين استعفا از سوي هيات امناي فارابي، دکتر مجيد شاه حسيني که اصلي ترين گزينه تصدي اين مقام بود، پيشنهاد رياست فارابي را تکذيب کرد و آن را چيزي شبيه به شوخي دانست، اما پس از چند هفته او بر روي صندلي مديرعاملي بنياد سينمايي فارابي نشست. دکتر مجيد شاه حسيني در ماه هاي پاياني سال 86، روزها را در مطبش به طبابت و مداواي کودکان پرداخت و ظهرها را در مقرر اجرايي سينماي کشور يعني بنياد فارابي سپري کرد. جشنواره بيست و ششم فجر اولين آزمون جدي مديريت جديد فارابي به لحاظ اجرايي بود. قضاوت در مورد موفقيت يا عدم موفقيت مديريت جديد فارابي در اجرا و برگزاري جشنواره فجر با خودتان.



ابراهيم حاتمي کيا؛

دعوت از ستاره ها

در شرايطي که «حلقه سبز» مجموعه نه چندان درخور نام ابراهيم حاتمي کيا در حال پخش بود، او پيش توليد فيلم جديدش با نام «دعوت» را آغاز کرد. «دعوت» پرحاشيه ترين پيش توليد فيلم هاي چند سال اخير حاتمي کيا را داشت که بيشتر اين حواشي مربوط به ترکيب بازيگران فيلم بود. قرار بود «دعوت» فيلم پرستاره يي باشد. براي برخي از طرفداران حاتمي کيا حضور بازيگراني مانند گلزار و افشار در فيلمي از او کمي ناخوشايند و سوال برانگيز بود که اين مساله واکنش هايي را در چند سايت داشت. سرانجام فيلم با تغييرات فراواني در ترکيب بازيگران جلوي دوربين رفت. اينطور که گفته مي شود حاتمي کيا تا جشنواره فجر براي نمايش فيلمش صبر نخواهد کرد.

بهمن فرمان آرا؛

حرف مرد يکي است

تنها عاملي که مي توانست جشنواره بيست و ششم فجر را از انگ دولتي بودن نجات دهد، نمايش فيلم «خاک آشنا» ساخته بهمن فرمان آرا بود. درحالي که در جشنواره فجر هيچ يک از فيلمسازان نسل قديم حضور نداشتند، بهمن فرمان آرا مي توانست با فيلمش بر رونق و اعتبار جشنواره بيفزايد اما اين چنين نشد. با اينکه «خاک آشنا» توسط هيات انتخاب ديده و پذيرفته شده بود و حتي در جدول برنامه ها نيز قرار داشت، اما فرمان آرا تن به سانسور بيش از حد فيلمش نداد تا وضعيت نمايش اين فيلم در هاله يي از ابهام قرار بگيرد. با اين اوضاع معلوم نيست فيلم فرمان آرا در چه زماني و به چه صورتي رنگ پرده را به خود خواهد ديد.

 

 

محمدرضا شريفي نيا؛

 آچارفرانسه

محمد رضا شريفي نياسال بسيار پرکاري را پشت سر گذاشت؛ شش فيلم «نصف مال من نصف مال تو»، «پارک وي»، محاکمه»، «صحنه جرم ورود ممنوع»، «اخراجي ها» و «در شهر خبري هست، نيست» را روي پرده داشت و در 5 فيلم «فرزند صبح»، «زن ها فرشته اند»، «صندلي خالي»، «دايره زنگي» و «يک اشتباه کوچولو» بازي کرد. شريفي نيا که فيلم «تسويه حساب» را نيز آماده نمايش دارد، پس از انتشار اولين عکس هاي فيلم «فرزند صبح» که در آن نقش سيداحمد خميني را بازي مي کند، براي مدتي در صدر اخبار سينمايي قرار گرفت. شريفي نيا د ر اين نوروز مجموعه «اس ام اس از ديار باقي» را هر شب در شبکه يک خواهد داشت و بعد از اين ايام نيز سرگرم پيش توليد «اخراجي هاي 2» خواهد شد.

محمد حسين لطيفي؛

حرفه يي

دو فيلم را روي پرده داشت که هردو آنها به اندازه خودشان فروش کردند. «روز سوم» حدود 350 ميليون تومان فروخت که براي چنين فيلمي مناسب است. «توفيق اجباري» هم آرام و بي سر و صدا مرز يک ميليارد تومان فروش را رد کرد که در نوع خودش يک توفيق بزرگ است. لطيفي نشان داده يک حرفه يي تمام عيار است و از پس هر پروژه يي برمي آيد. او در سال 86 علاوه بر نظارت و مشاوره در ساخت مجموعه طنز «سه در چهار»، توليد مجموعه تاريخي و عظيم «نردبامي بر آسمان» را آغاز کرد که به نظر مي رسد بيشتر وقت او را در سال 87 به خود اختصاص دهد. البته اگر در اين ميانه ها ديديد لطيفي پشت دوربين يک فيلم سينمايي هم قرار گرفت، تعجب نکنيد.

واروژ کريم مسيحي؛

 بدشانس

شايد بشود لقب بدشانس ترين کارگردان سال را به واروژ کريم مسيحي داد. همه چيز مهيا بود تا طلسم 18 - 17 ساله فيلم نساختن او بشکند. اين بار و برخلاف چند طرح قبلي واروژ، پيش توليد انجام شد و حتي فيلم به مرحله توليد هم رسيد. «ترديد» که برداشتي امروزي و آزاد از «هملت» شکسپير بود، ترکيب جذابي از بازيگران داشت؛ اما به ناگاه بيماري به سراغ واروژ آمد و حال او رو به وخامت نهاد. بيماري به حدي جدي و سخت بود که او را راهي بيمارستان کرد و پروژه را به تعطيلي کشاند. با اينکه چند نوبت عنوان شد فيلمبرداري از سر گرفته مي شود اما در هفته هاي پاياني سال تهيه کننده قبلي انصراف داد و تهيه کننده يي ديگر جاي او را گرفت. خدا کند «ترديد» آغاز شود.

مهران مديري؛

ميان قاب کوچک و بزرگ

پس از چند سال دوري از پرده نقره يي، مهران مديري سال 86 را به سينما اختصاص داد. مهران مديري که تعداد فيلم هاي سينمايي اش هنوز هم به تعداد انگشتان يک دست نمي رسد، ابتدا در فيلم «هميشه پاي يک زن در ميان است» ساخته کمال تبريزي بازي کرد و سپس جلوي دوربين «دايره زنگي» به کارگرداني پريسا بخت آور رفت. البته قرار بود مديري يکي از بازيگران اصلي «لبه پرتگاه» بهرام بيضايي هم باشد که توليد اين فيلم منتفي شد. به غير از اينها مهران مديري در سال 86 به توليد مجموعه «گنج مظفر» پرداخت که قرار است به صورت سي دي و دي وي دي به بازار عرضه شود. او در هفته هاي پاياني سال به خانه اصلي اش يعني تلويزيون بازگشت و توليد مجموعه نوروزي شبکه سوم را آغاز کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 6:44 توسط مریم دوکوهکی


                                   

                     ازاین سقف عبورکنید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 11:23 توسط مریم دوکوهکی


گل‌گلدون من 30 ‌ساله شد

«از ميدان كاج مي‌آيي داخل سرو غربي، چهارراه را رد مي‌كني مي‌پيچي دست راست. بعد مي‌آيي داخل كوچه سمت راست آنجا پلاك...» اين آدرس دادن خانم‌ غانم است.

 از ديدار فرزند و نوه‌هاي دوقلو آمده و نيامده، شده است پرستار مادر و كارش شده رفت‌وآمد در مسير ظفر تا سرو غربي. ديگر اعضاي خانواده هستند و سيمين هم كار خانه را انجام مي‌دهد و سرگرمي‌هاي ديگر كه با وجود آنكه اصل هستند، حاشيه‌اند.

 اصل آن است كه هنگام همه اين كارها به شعرهايي كه دوست‌شان دارد فكر مي‌كند تا ملودي‌هايشان را خدا بفرستد و او آنها را ثبت و ضبط كند و بشوند ملودي‌هايي كه البته ما هيچ‌كدام‌شان را نشنيده‌ايم اما او اصرار دارد حتما در كنسرت‌هايي كه مخصوص بانوان است هربار چند آهنگ جديد هم داشته باشد، حتي اگر مجبور باشد در تمام اين كنسرت‌ها پنج بار «گل گلدون من» را بخواند و چند بار هم «قلك چشات» را. اين را او نمي‌خواند.

 تمام سالن مي‌خوانند و او از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجد. به ياد اولين باري كه بعد از نزديك به 20 سال توانسته بود بخواند و همه سالن «گل‌گلدون من» را با او و از حفظ مي‌خواندند، در يك جلسه كاملا زنانه. آن موقع گل گلدون او 20 ساله بود و حالا 30 ساله شده است.

آرش نصيري :

وقتي نبوديد مهمترين خبر در حوزه موسيقي پاپ فوت بابك بيات بود. لابد آنجا خبردار شديد؟

بله، متاسفانه بابك بيات درگذشت. واقعا حيف شد.

يك آهنگ مشترك باهم داشتيد. فكر مي‌كنم آهنگ «مرد من» بود. همكاري ديگري داشتيد؟

نه متاسفانه. همان يك آهنگ بود. چندسال پيش با هم صحبت كرده‌بوديم و قرار شده بود كه همكاري داشته باشيم اما فرصت نشد.

يعني ايشان آهنگ بسازند كه شما در كنسرت‌هايتان استفاده كنيد؟

بله. من در كنسرت‌هايم از آهنگ‌هاي جديد استفاده مي‌كنم و خيلي دلم مي‌خواست چند تا كار از ايشان داشته باشم. وقتي ايشان فوت كردند من در سفر كانادا بودم.

براي كار رفته بوديد؟

نه. مي‌روم دختر و نوه‌هايم را ببينم و برگردم. حالا 9 ساله شده‌اند. دوقلو هستند. معمولا هر سال مي‌روم و شش ماه مي‌مانم.

اينكه سالي يك بار محسوب نمي‌شود. شش ماه اينجا و شش ماه آنجا. نصف به نصف. شش ماه كه آنجا هستيد چه كار مي‌كنيد؟

فعاليت هنري خاصي ندارم. پيشنهاد زيادي به من مي‌رسد، ولي من دوست دارم كارم محدود به فعاليت درايران باشد و بنابراين آنجا فعاليتي ندارم. برمي‌گردم اينجا و كنسرت مي‌گذارم. احساس مي‌كنم در مقابل مردم خودم تعهداتي دارم و بايد اينجا باشم. ترجيح مي‌دهم در ايران كار كنم و بنابراين هيچ پيشنهادي را نمي‌پذيرم. همانجا مي‌مانم در كنار دخترم ونوه‌ها. شش ماه مي‌مانم و برمي‌گردم اينجا.

به هر حال شما كار موسيقي مي‌كنيد. آنجا مي‌توانيد مقايسه‌اي بين موسيقي ما و موسيقي مثلا غربي انجام دهيد و ايرادها را از بيرون ببينيد...

... من كمتر موسيقي غربي گوش مي‌كنم. بيشتر دوست دارم صداي ساز تنها و اين چيزها را بشنوم. به هر حال، نوارهاي مختلف هم به دستم مي‌رسد. در جريان هم هستيد كه ريتم‌ها دارد بيداد مي‌كند. بيشتر هم از ريتم‌هاي تند استفاده مي‌كنند. بيشتر آهنگ‌هايي كه اين روزها مي‌شنويم از اين آهنگ‌هاست. ريتم و ريتم.

لذت مي‌بريد؟

من؟ نه. من همه نوع موسيقي را دوست دارم. دوست ندارم يك ريزصداي درام و جاز و اينها را بشنوم. تق‌تق‌تق. اگر در هر آهنگي اين صدا را بشنويم درست مثل اين است كه شما هر روز يك غذا بخوريد. همه‌چيز بايد متنوع باشد تا به دل بنشيند و لذت‌بخش باشد.

اينها كه مي‌گوييد مربوط به موسيقي اين طرف است يا آن طرف؟

فرقي نمي‌كند. موسيقي پاپي كه مي‌شنويم اينطوري شده است.

اين طرف چه‌طور؟ اينجا وضعيت موسيقي چگونه است؟

اينجا خواننده زياد شده و همين‌طور نوار و آهنگ است كه آدم در جاهاي مختلف مي‌شنود. در آژانس و همه‌جا. از كانال‌هاي رسمي و راديو تلويزيون هم پخش نمي‌شوند. پرونده‌شان زياد مشخص نيست؛ مثل اينكه بدون مجوز كار مي‌كنند گاهي آدم مي‌شنود. كار بعضي‌هاشان بد نيست.

 من خودم دوست دارم كه به شعر توجه بيشتري شود. بسياري از شعرهاي آن آهنگ‌ها مفهوم آنچناني ندارد وآدم از آنها برداشت خاصي ندارد. به هر حال، همان تم‌هاي غربي را پياده مي‌كنند. موسيقي خودمان هم متاسفانه دارد درجا مي‌زند.

فكر مي‌كنيد علت‌اش چيست؟

نمي‌دانم. من خودم شخصا اطلاع ندارم كه اين موسيقي‌ها از كانال خاصي پخش مي‌شود يا نه و اين اشعار را آيا كسي مي‌بيند يا نه. آيا اين شعرها تصحيح مي‌شود يا نه. بايد اين كانال‌ها وجود داشته باشد و هرچيزي منتشر نشود. خودم ترجيح مي‌دهم به شعر بيشتر توجه شود. به هر حال، از اين لحاظ كه جوان‌ها كار و فعاليت مي‌كنند خوب است، اما اگر مرجع و ماخذي داشت شايدكارهاي پرارزش‌تري انجام مي‌شد.

نفهميدم. اينكه مي‌گوييد موسيقي ما درجا مي‌زند، منظورتان كل موسيقي است يا موسيقي خاصي مدنظرتان است؟

من الان بيشتر در مورد جوان‌ها دارم حرف مي‌زنم و موسيقي پاپ‌مان. موسيقي سنتي كه به هر حال كار خودش را انجام مي‌دهد، منتها كارهاي سنگين آنچناني را كه شما همه وقت نمي‌توانيد گوش كنيد. موسيقي سنتي دوست‌داشتني است، اما نه براي هميشه. براي زمان‌هاي خاصي لذت‌بخش است.

 آنچه مطرح است موسيقي‌اي است كه بيشتر جوان‌ها با آن سروكار دارند و موسيقي پاپ‌مان است كه خيلي حال و هواي آن طرف‌ها را دارد، نمي‌خواهم كلمه لس‌آنجلسي را به كار ببرم، ولي بچه‌هاي اينجا دارند دقيقا همان‌ها را پياده مي‌كنند.

در مورد مدت اقامت‌تان در آن طرف آب‌ها فرموديد. وقتي مي‌آييد اينجا مشغله اصلي‌تان چيست؟

من الان چند دفعه كه مي‌آيم ايران، گرفتاري‌هاي كوچك و بزرگ خانوادگي پيش مي‌آيد. يك مقدار درگيري‌هاي اين شكلي دارم. البته ناسپاسي نمي‌كنم، ولي به هر حال اين چيزها مقدار زيادي از وقت‌ام را مي‌گيرد. مدتي است كه قول داده‌ام كلاس موسيقي بگذارم، اما هنوز فرصت آنچناني گير نياورده‌ام. اين بار فكر مي‌كنم اين كاررا بكنم، چون به خيلي‌ها قول داده‌ام و بايد حتما اين كلاس موسيقي را بگذارم.

تا به حال كلاس عمومي آواز گذاشته‌ايد؟

نه، من دو،سه شاگرد خصوصي داشتم كه به خاطر رفت و آمدم مجبور شدم آنها را كنسل كنم. كلاس منسجم و درست نگذاشته‌ام. آنجا هم كه نمي‌توانم كلاس بگذارم؛ چون بايد مجوز كار داشته باشم. چون من به عنوان توريست دارم مي‌روم حق كار كردن ندارم. مي‌ترسم خداي ناكرده مشكلي پيش بيايد و دردسر شود.

 به هر حال آنجا هم قانون سفت و سخت اجرا مي‌شود و ترجيح مي‌دهم كاري نكنم تا اگر يك وقت متوجه شدند براي من مشكلي پيش نيايد. مي‌روم پيش دختر ونوه‌هايم باشم و نمي‌خواهم جلويم را بگيرند.

اينجا كه مي‌توانيد كلاس بگذاريد؟

بله، اينجا اين اجازه را دارم. مي‌توانم.

با چه سبكي مي‌خواهيد آموزش دهيد؟

من معتقدم كه به هر حال اصل موسيقي خودمان بايد حفظ شود و موسيقي سنتي را حتما بايد در نظر داشته باشيم. حالا بعدها اگر مهارتي پيدا شد و خواستيم پاپ و سنتي يا هر سبكي ديگري بخوانيم، مربوط به مرحله بعد است. من حتما اگر شروع كنم با رديف موسيقي ايراني شروع مي‌كنم.

شما خودتان رديف را كجا آموزش ديديد؟

رديف را پيش مرحوم محمود كريمي آموزش ديدم. سه سال پيش ايشان رديف كار مي‌كردم و بعد پيش استاد حنانه با سلفژ و تكنيك‌هاي موسيقي آشنايي پيدا كردم و خودم هم زياد تمرين و كار كردم و فكر مي‌كنم يك سري تجربياتي دارم كه آنها را به جوان‌ها آموزش بدهم. در فرصتي اگر صداي خوب پيدا شود، حتما اين كار را مي‌كنم.

يعني تست مي‌گيريد يا اينكه هر كس كه بخواهد مي‌تواند بيايد سر كلاس‌تان؟

نه، حتما تست مي‌گيرم. به هر حال قرار است انرژي بگذارم و كار كنم. اگر فايده‌اي نداشته باشد، براي چي آموزش دهم. اين به نظرم يك غلط مصطلح است كه مي‌گويند همه مي‌توانند بخوانند و همه صدا دارند. چنين چيزي نيست. بله، همه حرف مي‌زنند، صدا دارند، آنها شايد مي‌توانند موسيقي رپ بخوانند، ولي بايد روي صدايي كه صدا باشد كار كنيم.

اين ارزش دارد وگرنه اين‌گونه موسيقي‌ها به نظر من فاقد ارزش موسيقايي است. صدا بايد اين قابليت را داشته باشد كه بشود روي آن كار كرد.

دراين شش ماهي كه در ايران هستيد، قرار شده كنسرت هم بگذاريد؟

بله، اميدوارم بتوانم اين كار را بكنم. البته بعد از برگشتنم سه شب كنسرت در شيراز داشتيم. اواسط ارديبهشت ماه، و بسيار هم موفق بود. اوايل فروردين آمده بودم و بلافاصله خودمان را آماده كرديم و كنسرت گذاشتيم. در گروه من خانم جواهري پيانو، خانم آزاده ويلن و خانم سارا احمدي هم دف مي‌زند.

خيلي جمع‌وجور و كوچك نيست؟

چرا، دوست دارم گروه را بزرگتر كنم و احتمالا گيتار هم مي‌گذاريم در كنسرت‌هاي بعدي.

هميشه هم همان آهنگ‌هاي قديمي را اجرا مي‌كنيد؟

نه، در كارهايم هميشه يك سري كار جديد هم مي‌گذارم. البته براي كنسرت شيراز از همان قديمي‌ها استفاده كردم، براي اينكه فرصتي نداشتم براي طي مراحل اداري و تصويب آنها. اما ان‌شاءالله براي كنسرت‌هاي بعدي حتما باز هم آهنگ جديدي مي‌گذارم.

ملودي آهنگ‌ها را خودتان مي‌سازيد؟

بله، ملودي را خودم مي‌سازم. براي شعر هم يك سري از شعرهايي كه دوستان لطف مي‌كنند و براي من مي‌فرستند استفاده مي‌كنم و اگر نشد از مولانا، حافظ، ابوسعيد ابوالخير و اينها.

ولي شعر بايد كمي روان‌تر و امروزي‌تر باشد.

يعني شما مي‌خواهيد بگوييد كه اين شعر سنگين است براي مردم؟

مي‌خواهم بگويم در موسيقي پاپ مخصوصا براي شما كه فقط براي خانم‌ها كار مي‌كنيد، شايد بهتر باشد شعرها ساده‌تر باشد. زنان بيشتر مشتري شعرهاي ساده‌ترند. در داستان هم همين‌گونه است. در موسيقي پاپ هم خانم‌ها خيلي بيشتر پايه شعرهاي ساده و روان هستند...

من خودم هم عاشق سادگي و روان بودن هستم. اشعاري را كه انتخاب مي‌كنم سعي مي‌كنم اينطوري باشد، بعد هم به شما گفتم كه من وقتي ملودي مي‌سازم حتما به اين فكر نيستم كه آن شعر را در سيستم موسيقي سنتي پياده كنم. اغلب مي‌رسد به موسيقي پاپ؛ چون خيلي ساده‌تر، راحت‌تر و گوياتر اجرا مي‌شود.

ولي به هر حال مولانا و ابوسعيدابوالخير اشعار سنگيني دارند، با مضامين عميق عرفاني و كلمات سنگين...

من اشعار ساده‌تر را انتخاب مي‌كنم كه به گوش خوشايند باشد و ترانه جذاب باشد.مثلا روي اين شعر حافظ آهنگ ساخته‌ام: «عاقبت پرده برانداخته‌اي يعني چه/ مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه»

خيلي خوب است. اين شعر از شعرهاي معروف حافظ است كه خيلي نزديك است به فرهنگ ساده‌گويي و رواني. اين هم بيشتر به خاطر آوردن تركيب «يعني‌ چه» است؛‌چون كمتر شده است اديب صاحب‌سخن و بزرگي مثل حافظ از اين عبارت استفاده كند.اين «يعني چه» شعر را خيلي سهل و ممتنع كرده است. خيلي نزديك است به سادگي...

بله، به محبوب‌اش مي‌گويد كه «عاقبت پرده برانداخته‌اي يعني چه.» محبوب معمولا نقاب زده است. زيبايي‌هايش را يك دفعه براي عاشقش عيان نمي‌كند. در عرفان اين‌گونه است. هرچقدر مرحله بالاتر مي‌رود، كشف عاشق از معشوق بيشتر مي‌شود. اينجا كه ناگهان پرده برانداخته است در شكار ديگران است و مي‌خواهد دل‌ها را جمع كند.

 اين خودش هم يكي از عاشق‌هاست كه به فغان آمده است از اين عيان شدن. البته سعدي مي‌گويد: «زهره ندارم كه بگويم ترا/ بي من بيچاره كجا بوده‌اي» نمي‌تواند به معشوق بگويد چرا اين كار را كردي، چرا آن كار را كردي، ولي حافظ به اين مرحله مي‌رسد كه حالش اينطور مي‌شود و مي‌تواند اين را بگويد. آخر اين شعر هم خيلي زيباست.

 مي‌گويد: «حافظ اندر دل تنگت چو فرود آيد يار / خانه از غير نپرداخته‌اي يعني چه» وقتي دلت هزار جا گرو است، او ديگر پايش را در دلت نمي‌گذارد. خيلي زيباست اين شعر. يعني تمام اشعار حافظ خيلي پرمعنا و زيبا هستند.

پس هر بار كه كنسرت مي‌گذاريد آهنگ‌هاي جديد هم مي‌گذاريد؟

بله، من دو، سه آهنگ لابه‌لاي كارهايم مي‌گذارم.

كلا چندتا آهنگ داريد، منظورم آهنگ‌هايي است كه در كنسرت يا كاست اجرا كرده‌ايد؟

كاست را كه اطلاع ندارم؛ چون آنها كارهايي بوده كه در راديو ايران بود و من نمي‌دانم از چه طريق و چه كانالي منتقل شده به يك شركت. من بي‌اطلاع هستم. بعد از انقلاب هم كه ما اصلا سي‌دي منتشر نكرديم. اگر اجازه پيدا كنيم هم اشعار و ترانه‌هاي خيلي خوب زياد نداريم، براي كنسرت‌هايم از آهنگ‌هاي قديمي و جديد انتخاب مي‌كنم. كم نمي‌گذارم، سيزده،‌چهارده تا آهنگ و آواز مي‌گذارم.

منظورم اين بود كه كلا چند تا آهنگ داريد كه مي‌توانيد اجرا كنيد؟

آنهايي كه تصويب شده؟

بله، تصويب شده و مي‌توانيد اجرا كنيد.

حدود 40، 50 آهنگ هست كه از آنها انتخاب مي‌كنم. آهنگ جديد هم مي‌دهم كه تصويب شود و اگر اشعارش اشكالي نداشته باشد كه معمولا هم ندارد تصويب مي‌شود. معمولا هم براي من مشكلي نيست چون من به شعر اهميت مي‌دهم و تا حالا با تصويب مشكلي نداشتم.

هر كاري هم كه مي‌كنيد، هر آهنگ جديدي هم كه مي‌سازيد به هر حال همه «گل‌گلدون من» را مي‌خواهند ديگر...

(خنده) بله. گل‌گلدون ترانه‌اي است كه مردم با آن انس دارند و هميشه تازه است. به هر جهت در كنسرت‌مان اين ترانه را دو،سه بار مي‌خوانيم. ول نمي‌كنند و هي درخواست مي‌دهند و ما هم دو،سه بار اجرا مي‌كنيم.

شاهكار فريدون شهبازيان.

بله،‌شاهكار آقاي شهبازيان و شعري از فرهاد شيباني.

بيشتر از همه با كدام آهنگسازها كار كرده‌ايد؟

بعد از انقلاب كه خودم خودكفا شده‌ام و خودم براي خودم آهنگ مي‌سازم. اين فرصتي بود كه به اين موضوع متمركز بشوم و بيشتر كار كنم.

وقت هم زياد داشتيد.

به هر حال، چيزي را كه آدم دوست دارد دنبال مي‌كند، حتي اگر مشغول كار ديگري باشد. البته من فقط كار خانه انجام نمي‌دادم. كار دكوراسيون مي‌كردم، عروسك‌سازي مي‌كردم و اينها. وقتي از شعري خوشم بيايد روي آن تمركز مي‌كنم آهنگش را هم خدا مي‌فرستد. از ديگران، از شهبازيان فقط همين آهنگ گل‌گلدون را خواندم.
البته دلم مي‌خواست ولي نشد. از بابك بيات هم «مرد من» را خواندم كه مي‌گويد: «بگو اي مرد من اي از تبار هرچه عاشق/ بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق» از كارهاي بسيار زيباي بابك بيات است با شعري از آقاي جنتي عطايي. با فريبرز لاچيني چندين كار دارم.

 آهنگ‌هاي شروع كار موسيقي پاپ من از ايشان بود. كار فريبرز هم قشنگ بود. يكي «آسمان آبي» است، يكي «قلك چشات» است،‌يكي «هم‌نفس»‌است و چند تايي ديگر مثل «رنگ مسي»،‌چهار، پنج تا از ايشان خواندم. آهنگ «پرنده» هم هست كه خيلي دوست دارم با آهنگي از شماعي‌زاده و شعري از اردلان سرفراز. از استاد تجويدي دو ترانه دارم به نام‌هاي «اي ساقي» و ديگري هم آهنگ «بسوزان» با اين شعر «بسوزان، بسوزان، شعرهايم را بسوزان/ خاطرات عمر شيرين مرا/ يادبود عشق ديرين مرا/ بسوزان» اين هم كار قشنگي بود كه با اركستر بزرگ اجرا شد. از مهندس همايون خرم هم آهنگ دارم.

از چه سالي رفته بوديد راديو؟

فكر مي‌كنم سال48 بود.

با كدام ترانه مطرح شديد؟

فكر مي‌كنم با ترانه «قلك چشات» بود كه شناخته شدم. بعدترها آهنگ «گل گلدون من» را خواندم كه الان درست سي‌سال از عمر اجرايش مي‌گذرد.

خانم‌هاي زيادي هستند كه در ايران برنامه اجرا مي‌كنند مثل خانم پروانه، خانم زنگنه و جوان‌ترها...

راست‌اش من اصلا خبري ندارم. آن دفعه هم كه بودم خبردار نشدم. در اين سال‌ها كنسرت خانم هنگامه اخوان را رفتم كه خيلي وقت از آن گذشته است. هفت، هشت سال پيش بود. صدايشان را دوست دارم. بعد به كنسرت خانم خاطره پروانه دعوت شدم كه متاسفانه نشد كه بروم.

 مال خانم زنگنه را هم شانس نداشتم. هر دفعه كه كنسرتي داشت من در سفر بودم. كنسرت خانم خاطره را كه گفتم نشد. خيلي دلم مي‌خواست بروم ولي يادم نمي‌آيد چه مشكلي پيش آمده بود كه نشد بروم. نتوانستم. البته كنسرت به صورت مداوم ندارند كه فرصتي بشود براي ديدنش. گاه‌گاهي است. شايد من زياد اطلاع پيدا نمي‌كنم ولي احساس مي‌كنم زياد فعاليتي نيست.

مي‌خواهم گفت‌وگو را تمام كنم. به جز آهنگ‌هايي كه خودتان خوانده‌ايد،‌آهنگ موردعلاقه‌تان كدام است؟

(فكر مي‌كند) «پر كن پياله را». كارهاي شهبازيان را دوست دارم. اكثر آهنگ‌هايش را دوست دارم. كارهاي بابك بيات را هم دوست دارم. اكثر موزيك متن‌هايشان را هم شنيدم و دوست داشتم. حيف شد بابك خيلي زود رفت. هنرمندها عمر طولاني نمي‌كنند از بس حساس هستند.

آهنگ ديگري نگفتيد به جز «پر كن پياله را».

كارهاي استاد تجويدي را هم دوست دارم. «پشيمان شدم»؛ «از آن مي كه دست تو نوشيده‌ام/ براي وصال تو كوشيده‌ام/ پشيمان شدم/ پشيمان شدم.»

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 8:37 توسط مریم دوکوهکی


 

براي همراهي با تارانتينو در تماشاي ششمين فيلمش (که آن را مثل موشکي به هوا فرستاده است)، بايد به شروع کار فيلمسازي او در 15 سال پيش برگرديم. با نمايش اولين فيلم تارانتينو بر پرده سينما، منتقدان استعداد هنري آشکار او را متاثر از «ژان لوک گدار» و «فاکسي براون» (به يک اندازه) دانستند (و البته اين چندان مستدل نيست و در صحت آن جاي ترديد وجود دارد).

تارانتينو به عنوان فروشنده سابق ويدئو کلوپ (فروشگاه اجاره فيلم) (که احتمالاً تا آن زمان به جاي خون، تنها رنگ قرمز را مي شناخته است) خيلي زود به اين باور رسيده بود که پاشيده شدن خون حقيقي در فيلم ها، سبب جنجال و هياهوي جوان ها مي شود و در نتيجه فيلم او با استفاده از اين حربه مي تواند طرفداران بسياري را به خود جلب کند و البته اين ديدگاه خطرناکي است.

هرچند استفاده از خشونت در آن زمان و هنگامي که تارانتينو شروع به ساخت تصاوير خشن (خشونت در تصاوير) کرد، مورد پسند و باب روز بود اما خوشبختانه زمان زيادي طول نکشيد و کساني از راه رسيدند که عقيده ديگري داشتند. در زمستان 1994، پاسکال بونيتزر در شماره 13 مجله «ترافيک»، تحليلي بر فيلم «داستان هاي عامه پسند» (به کارگرداني تارانتينو) تحت عنوان «ديوانگي» نوشت. مطلب او وام گرفته از کافکا و به اين مضمون بود که «نوشتن، حرکتي از جنس آدم کشي است». منتقد سابق کايه دوسينما در قالب اين چند صفحه، تلاش کرد تا ثابت کند که روش بيان تارانتينو و گفتار فيلم هايش (بدون اينکه تسليم اغراق شود) کاملاً بر مبناي حرکت و همراه حرکت است و در اين باره به صحنه اي از فيلم (پالپ فيکشن) داستان هاي عامه پسند اشاره مي کند؛ جايي که وينسنت (با بازي جان تراولتا) در حين صحبت با ماروين تصادفاً او را مي کشد. صرف نظر از جنبه کميک فيلم و جسدهايي که بي دليل در فيلم مي بينيم، اين صحنه کاملاً گويا است. اين تصاوير، کاربرد فعل هاي مطلق و قاطع را در مکالمه به ما آموزش مي دهند مثل صحنه گفت وگوي جولز (ساموئل جکسون) در لحظه اي که پس از اينکه به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات يافته است، تصميم مي گيرد تفنگش را زمين بيندازد و در جاده سرنوشت سرگردان شود (شبيه ديويد کارادين در فيلم «کونگ فو»). ماجرايي که در فيلم سگداني (سگ هاي انباري) اتفاق افتاد سه سال بعد در فيلم «جکي براون» هم ديده شد (چيزي در همان حدود، اما وارونه). «اوردل ملاني» و ساير مجرمان بددهن و وراج فيلم «جکي براون»، ماجرايي پر زد و خورد را مي سازند و سرانجام محکوم مي شوند و به نظر مي رسد زمان فيلم جکي براون طي اين ماجراها بسيار کند مي گذرد.اين سه گانه پشت سر هم («سگ هاي انباري»، «قصه هاي عامه پسند» و «جکي براون») با ساختاري ضد نمايشي و شجاعانه، فيلم هايي فريبنده اند. (مخاطبان هم درباره اين فيلم ها چنين نظري دارند.) سپس بونيتزر به سراغ دوگانه «بيل را بکش» مي آيد. بايد توجه داشت که پيدا کردن شخصي مثل بونيتزر بسيار مشکل است، کسي که پراکندگي پخش هاي مختلف فيلم هاي تارانتينو، پرحرفي ها و صحنه هاي خون آلود را تحليل کند اما هرگز عقيده اي کلي درباره آنها ابراز نکند. در غروب دوشنبه 21 ماه مه ما منتظر بوديم تا فيلم جديد تارانتينو را ببينيم و بفهميم آيا اين فيلم به شکلي هست که سبب بهبود چهره مخدوش اين فيلمساز شود؟ (فيلمسازي که به طور پيوسته يکسري ديالوگ ها و تصاوير را در فيلم هايش تکرار مي کند.)من به عنوان طرفدار سبک فيلم هاي فرانسوي هرچند تابع ضرورت اخلاقي در گفتن و ديدن مفاهيم در فيلم هستم اما اين تصاوير و ديالوگ ها در فيلم هاي تارانتينو، بسيار تکرار مي شوند.ساطورها مدام فرود مي آيند و چاقوها مي درخشند...

شاهکــار جديـــد و ساختارشکــنانه تارانتينو «Grind house» فيلمي است که او به طور مشترک با دوست صميمي اش رابرت رودريگوئز ساخته است. (او در اين فيلم از 70 فيلم قديمي الهام گرفته.)

بخشي که تارانتينو آن را ساخته است با اضافه کردن چيزي حدود 20 دقيقه به تنهايي و جداگانه با عنوان «ضدمرگ» در فرانسه به نمايش در آمد.اين فيلم به نظر مي رسد از نظر ريتم از فيلم ديگر موفق تر است و دليلي ندارد اين دو فيلم به هم پيوسته باشند.داستان «ضدمرگ» تکراري است و ماجراي گرگ پير (قاتل) بدل کاري به نام مايک است (با بازي «کرت راسل») که چهار زن جوان را که به قصد تفريح، ورزش و سواري طولاني بيرون آمده اند، به قصد کشتن تعقيب مي کند.

لوکيشن هاي فيلم آستين، تگزاس و تنسي هستند.چهار زن در فيلم بازي مي کنند که مدام در حال تغييرند. اين فيلم هم مثل ساير کارهاي تارانتينو سرشار از ديالوگ هاي حاضر جوابانه بسيار و سروصداي مدام سطوح فلزي با سرعت زياد است.البته فرم فيلم به شکلي است که مدتي طولاني در هيچ يک از اين دو حالت متوقف نمي شود (اما در کل حجم زمان فيلم در دو ساعت با ديالوگ هايي پي درپي پر شده است).در سکانس هاي ابتدايي فيلم ماجراهايي معقول و غيرمعقول اتفاق مي افتد و حتي بعضي از اتفاقات دوباره تکرار مي شوند، تا جايي که به نظر مي رسد فيلم دوباره آغاز شده است و اين ساختاري است که مي تواند به عنوان الگو مورد استفاده ديگران قرار گيرد، همان طور که کساني که پيش از اين فيلم هاي تارانتينو را تحليل کرده اند به اين موضوع اشاره کرده و آن را سبب ايجاد ارتباطي بهتر با مخاطب دانسته، تا جايي که اين فرآيند را فرضيه ناب خوانده اند.

در نسخه 35 ميليمتري فيلم خراش هايي (عمدي) ديده مي شود تا اين تصور را ايجاد کند که اين خراش ها به دليل تکثير از روي نسخه بي کيفيت فيلم گريند هاوس اتفاق افتاده است. مهم ترين عنصر فيلم «ضدمرگ» سرعت خوب ريتم فيلم است. هرچند پرحرفي هاي بيهوده در آن بسيارند اما اصل فيلم بر اين مبنا نيست.

قسمت هاي سست هر دو فيلم کوتاه شده و قانون ماشين جايگزين تمام معاني ساختاري فيلم شده است.

ديالوگ ها، رانندگي و تمام اتفاقات موجود در فيلم در سايه قدرت ماشين شکل مي گيرند و اين ماشين است که سبب قتل هاي کورکورانه در خيابان مي شود (فيلم با خراش هاي عمدي خود را از فيلم هاي کامپيوتري جدا کرده است). تارانتينو در ادامه فيلم در استفاده از دو عامل اصلي، صدا و جاده، ناموفق عمل کرده است.

«جين اوستاش» که از فيلم شگفت زده شده بود جمله هاي بسياري در تعريف فيلم به زبان آورد و گفت؛ «انگار دوربين چرخيده و سينما خلق شده است» و به عقيده «مونت هلمان» در پايان دوراهي و با برخورد ماشين ها انگار هستي فيلم شعله ور مي شود.

پس از مراسم رقص توسط آرلن (پروانه) براي مايک، فاصله اي طولاني بين وقايع اتفاق مي افتد که لذت تماشاي فيلم را از بين مي برد. فيلم ضدمرگ فيلمي خوشايند است اما لذت هاي اندک فيلم با ديده نشدن تعدادي از فريم ها (قاب ها) از دست مي رود (و مانعي براي پيگيري و تداوم ماجراي فيلم مي شود).

تارانتينو بدون رازآميز کردن فيلم، داستان را پيش مي برد. اما او طي مصاحبه هايي که درباره فيلم انجام داده است به وسواس رواني «مايک» هرگز اشاره نمي کند. (نوعي حالت رواني در مايک، که با کوبيدن ماشين خود به دختران آرام مي گيرد.) در فيلم گريند هاوس نبايد چندان درگير قتل هاي خياباني شويم و اين دليل ساده اي دارد چون تکرار اين ويژگي ها در فيلم هاي تارانتينو، تبديل به مولفه دروني فيلم شده است. از جمله اين ويژگي هاي ثابت کارهاي تارانتينو مي توان به صحنه اي در فيلم اشاره کرد؛ جايي که چهار دختر فيلم جيغ کشان جلوي پوستر تبليغاتي شوي تلويزيوني جانگل جوليا مي آيند.

از وقتي فيلم ها مدام خودشان را به شکل هاي مختلفي تکرار مي کنند ديگر هيچ فيلمي براي هميشه در درجه B يا Z نمي ماند و اين مساله يادآور جمله اوستاش است. (در طول تاريخ گاهي کپي يک مستند بازسازي شده در فروش، بسيار موفق تر از يک فيلم داستاني ارژينال است.)

فيلم ضدمرگ از شب به روز، از شهري به کشوري و به همراه زن جواني که هنوز به عنوان بدل کاري واقعي پذيرفته نشده است، مي رود.زوئه بل (به عنوان همراه واقعي براي فيلمساز) خيلي از تصاوير (شات هاي متوسط) آکروباتيک در فيلم را به طرزي قابل توجه و در حالي که از يک ماشين دوج سال 1970 آويزان است، انجام مي دهد.لذت بردن تنها يک راه دارد و آن هم اينکه وجود خودت را با ديدگاه هايي که مثل هواي تازه و روشنايي روز است، نوراني کني و اگر اين اتفاق بيفتد در نهايت به آزادي خواهيم رسيد. در ضدمرگ فيلمساز در ادامه ماجرا به اين ترتيب پيش مي رود که دخترهاي بعدي انتقام دخترهاي قبلي را بگيرند. و به اين صورت است که بين بخش هاي فيلم صرف نظر از داستاني مستند بودن و ارتباط قابل ملاحظه اي وجود دارد زوئه و دوستش کيم (راننده ماشين دوج) خيلي معمولي و واقعي تر از پروانه يا جنگل جوليا بازي مي کنند.براي از بين بردن نقص ساختاري در فيلم مي شد از راه هاي ديگري هم استفاده کرد تا از لطمه خوردن به فيلم جلوگيري کند. (نقص هايي مثل شباهت فيلم با بسياري فيلم هاي ديگر و حواشي آنها)گفتار در فيلم ضدمرگ مدام با حرکت همراه است و پر از اصطلاحات فيلم هاي ديگر است (به صورتي که طرفداران فيلم از پرحرفي و جملاتي که به سبک تارانتينويي است، اشباع مي شوند).اخلاق در فيلم جايگاهي امن دارد اما قواعد آن دوباره نويسي شده و به اندازه خودش بسط داده شده است و در هر بخش فيلم از گفتار به عمل و در ارتباط با ذات و ظاهر فيلم (حتي اگر سادگي و خلوص آن ظاهر نشود) قابل جست وجو است.

به عقيده من تبليغ فرهنگي زيادي براي فيلم ضدمرگ لازم نيست و البته بايد اين نکته را هم در نظر گرفت که اين يک بخش از يک فيلم دوگانه است. بخش دومي که توسط فيلمساز معروف و پرآوازه اش، ژانرهاي فراموش شده را احيا کرده است.

در اين فيلم بيشتر از هر چيز نوعي بي پروايي (به روشي راحت و معمولي) در مکالمه هاي فيلم ديده مي شود که اين نکته سبب موفقيت فيلم است و همچنين تعدادي صحنه هاي برجسته در فيلم وجود دارد که در لحظات زد و خورد دو ماشين ديده مي شود.نوعي ويژگي عميق و جالب در تارانتينو وجود دارد که بسيار قابل توجه تر از پرداختن به انواع ماجراهاي پرهيجان آدمکشي است. اين ويژگي در واقع نوعي جاه طلبي هنري در توجه به چيزهاي پيش پاافتاده و خلق لحظاتي پرهيجان از آنهاست. (به رغم اين ريسک که ممکن است خودش در دام اين چيزهاي معمولي و مبتذل بيفتد.)فيلم ضدمرگ، با ويژگي هايي مثل انشعاب در جاده تا چندگانگي گويش و زبان در آن نوعي جهش در طبقه بندي سينمايي محسوب مي شود. اين روش فيلمسازي به شکلي معمولي (آن هم به گونه اي که قابل نقض باشد) نياز به نوعي خشونت و انعطاف دارد. فيلم ريتم سريعي دارد اما در عين حال متواضعانه و ساده است. تارانتينو طبق همه شواهد موجود مي تواند هر چيزي باشد اما سرشار از استعداد است و به گفته اغلب منتقدان ساختن اين فيلم رويه تازه اي در فيلمسازي او محسوب مي شود و خوشي و لذت با اين فيلم تکثير مي شود.

نگاه کايه دو سينما به آخرين ساخته تارانتينو

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 17:44 توسط مریم دوکوهکی


شرق خبرداده علی سنتوری نمی تونی سنتوربزنه...فهمیدی ...گنجشکک

صفارهرندي؛«سنتوري» قابليت نمايش ندارد
  نگار مفيد

گروه ادب و هنر، «سنتوري، قابليت نمايش عمومي ندارد. فيلم هايي که قابليت اکران عمومي ندارند اما در جشنواره فيلم فجر به نمايش درمي آيند، يادگار سال هاي قبل است که من با آن مخالف هستم.» صحبت هايي که وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي روز چهارشنبه در روزنامه جام جم به زبان آورد، نقطه پايان بحث ها و کشمکش هاي مربوط به «سنتوري» بود. 9 روز پس از تاريخ قطعي نمايش تازه ترين فيلم داريوش مهرجويي، محمدحسين صفار هرندي مي گويد؛ «فيلمنامه سنتوري در سال 81 با نامي ديگر به معاونت سينمايي ارائه شد اما به دليل مشکلاتي که داشت نتوانست مجوز ساخت دريافت کند. اما حالا که فيلم ساخته شده، قابليت نمايش عمومي ندارد. زيرا «برخي» معتقدند فيلم با فيلمنامه اي که مجوز گرفته متفاوت است.» صفارهرندي پاسخ سوال خبرنگار روزنامه جام جم را اين گونه مي دهد؛ «فيلم سنتوري در حال حاضر قابليت نمايش ندارد و تغييراتي هم که در آن اعمال شده مناسب نبوده است.» وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در شرايطي نظر شخصي خود را به عنوان دليل توقيف «سنتوري» مطرح مي کند که داريوش مهرجويي همراه با تازه ترين فيلمش در امريکا به سر مي برد و هيچ کدام از مسوولان معاونت سينمايي وزارتخانه اش حاضر به صحبت در اين باره نيستند و هرکدام به طريقي از زيربار پاسخگويي درمي روند. احد ميکائيل زاده روابط عمومي معاونت سينمايي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از صحبت هاي وزير ارشاد اظهار بي اطلاعي مي کند و آن را به حساب پاي شکسته و بي خبري بيست روزه اش مي گذارد و محمود اربابي مدير نظارت و ارزشيابي وزارت ارشاد، با پاسخ ندادن به تلفن همراهش به نوعي ديگر سوال برانگيز مي شود.

 در اين ميان مصطفي شايسته پخش کننده سنتوري مي گويد؛ «خبر جديدي مبني بر توقيف فيلم به ما اعلام نشده و آخرين خبرمان مربوط به دو هفته پيش است که جلوي اکران فيلم گرفته شد.» فيلم سنتوري از چند ماه پيش از جشنواره فيلم فجر آماده نمايش بود و داريوش مهرجويي قصد داشت آن را عيد فطر سال گذشته به نمايش بگذارد. اما در آن زمان اصرارهاي معاونت سينمايي مبني بر حضور فيلمسازهاي مطرح در جشنواره باعث شد «سنتوري» پيش از جشنواره به نمايش گذاشته نشود. درگيري هاي مربوط به نمايش يا عدم نمايش فيلم در همان دوران جشنواره نيز وجود داشت تا اينکه در «ششمين روز» به نمايش درآمد و در پايان نيز به عنوان انتخاب مردمي سيمرغ بلورين به دست آورد. با گذشت هفت ماه از جشنواره فيلم فجر، وزير فرهنگ و ارشاد مي گويد؛ «نمايش سنتوري در جشنواره دليلي براي نمايش عمومي آن نيست و معتقدم فيلمي که قابليت اکران عمومي ندارد نبايد در جشنواره هم نمايش داده شود.» فرامرز فرازمند يکي از تهيه کنندگان سنتوري در واکنش به گفته هاي صفارهرندي مي گويد؛ اين حرف، نظر شخصي وزير است و نشان از جهت گيري خاص آقاي صفارهرندي دارد. ايشان قبل از جشنواره اعلام کردند هر فيلمي در جشنواره شرکت کند، پروانه نمايش مي گيرد اما حالا نظرشان عوض شده و مي گويند نمايش سنتوري در جشنواره، دليلي براي نمايش عمومي آن نيست.

اگر قرار باشد وزير به صورت شخصي و از جانب خود از نمايش فيلمي جلوگيري کند، تکليف شوراي پروانه ساخت و نمايش چه مي شود؟ «سنتوري» هم پروانه ساخت گرفته بود و هم پروانه نمايش دارد. شايد آقاي وزير بتواند جلوي نمايش فيلم را بگيرد ولي به شکل منطقي نمي تواند اين کار را انجام دهد.» فرازمند در قسمتي ديگر از صحبت هايش درباره تفاوت هاي فيلم «سنتوري» با فيلمنامه اي که به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارائه شده، مي گويد؛ «فيلم سنتوري ، عيناً مانند فيلمنامه آن است و تغييري که آقاي وزير مدعي آن هستند، صورت نگرفته. در زمان ساخت فيلم هم، نماينده هاي فارابي سر صحنه آمدند و از پشت صحنه ديدن کردند. سوال اصلي من اينجا است که چطور پيش از اين مشکلي وجود نداشته و به يک باره فهميده اند فيلم مشکل نمايش دارد. ما به اعتبار پروانه نمايشي که گرفتيم، براي نمايش فيلم در سطح شهر تبليغات کرديم و متقبل هزينه هاي زيادي شديم. اما حالا به راحتي جلوي نمايش فيلم گرفته شده است.» تا پيش از سي ويکم تيرماه قرار بود «سنتوري» از سوم مرداد در گروه سينمايي قدس به نمايش گذاشته شود. اما سه روز پيش از اکران و در شرايطي که بيلبوردهاي تبليغاتي فيلم به شهر آمده بودند و از اکران فيلم خبر مي دادند، شوراي صنفي نمايش وزارت ارشاد فيلم «محاکمه» را به عنوان جايگزين راهي سينماها کرد و توضيح دقيقي درباره تغيير فيلم ها ارائه نداد.

اما منبع آگاه ديگري با خبرگزاري فارس از حساسيت روي موضوع فيلم صحبت کرد؛ «به دليل برخي حساسيت هايي که از سوي مسوولان فرهنگي روي موضوع فيلم صورت گرفته، نمايش اين فيلم احتمالاً با تاخير همراه خواهد بود.» نظر رسمي معاونت سينمايي وزارت ارشاد نيز صحبت هاي احد ميکائيل زاده بود که خبر «تاخير در اکران سنتوري» را تاييد کرد. در حال حاضر تنها مساله اي که مبهم نيست، نظر وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي است که در پاسخ به خبرنگار روزنامه جام جم مي گويد؛ «سنتوري قابليت نمايش عمومي ندارد.»

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:40 توسط مریم دوکوهکی


سینمای ایران آن سوی مرزها
یك روایت ناگفته
شهاب اسفندیاری
 
مدتی قبل در یك همایش دانشگاهی با عنوان «موج های نو، سینماهای نو» در دانشگاه لیدز انگلستان شركت كردم. این همایش را دانشجویان دكترا در رشته های مطالعات سینمایی، مطالعات فرهنگی و... برگزار كرده بودند. فرصت دیدار و آشنایی با دانشجویانی كه درگیر پروژه های پژوهشی مشابه نگارنده بودند غنیمتی بود. ظاهرا دغدغه هایی چون سینمای ملی، هویت فرهنگی، جهانی شدن و... چندان هم كه گمان می رود مهجور و فراموش شده نیست، بلكه می توان ادعا كرد كه رو به فزونی است. به تعبیر نظریه پردازان مشهور جهانی شدن و فرهنگ نظیر رولاند رابرتسون Roland Robertson و جان تاملینسون John Tomlinson جهانی شدن روند شكل گیری و ابراز هویت های فرهنگی را تشدید می كند. در واقع جهانی شدن باعث می شود مرزها كمرنگ و دیوارها شفاف و دورها نزدیك شده و در نتیجه انسان ها ناگهان خود را همجوار «دیگرانی» others احساس كنند كه با «خود» self آنها متفاوت اند. معمولا در چنین وضعیتی است كه خودآگاهی انسان نسبت به تفاوت هایش با دیگران فزونی می یابد و همین تفاوت ها هستند كه شكل گیری و ابراز «هویت» identity را تشدید می كنند. پیشتر برخی نظریه پردازان گمان می كردند جهانی شدن صرفا به تشدید شباهت ها یا همگن سازی فرهنگی Homogenization آن هم از نوع غربی westernization بینجامد. اما ظاهرا نتیجه همیشه و همه جا اینگونه نبوده است. دغدغه روزافزون هویت در دنیای معاصر نشانگر چنین وضعیتی است. در همایش فوق الذكر نیز دانشجویانی از اقصی نقاط عالم درباره سینمای كشورشان یا كشور مورد مطالعه شان سخن گفتند و از موج های نو گفتند و از بیم هالیوود، از تنگنای اقتصادی «سینماهای نو»، از جشنواره و فیلم هایی كه جایزه می برند اما در داخل كشورشان اقبالی بدان ها نمی شود و موج های نویی كه نیامده می روند و.... سئوال ها و نگرانی ها نسبتا مشابه بود. دغدغه هویت هویدا بود اگرچه هویت ها متفاوت بود. پروفسور جفری نوئل اسمیت Geoffrey Noel Smith گردآورنده صاحب نام كتاب تاریخ سینمای جهان آكسفورد، سخنران كلیدی این همایش بود. سخنرانی او با عنوان «معنای موج نو» مروری نقادانه بر سینمای دهه شصت میلادی بود. سخنرانی او با جمله بسیار جالبی شروع شد: به باور او دهه شصت یك دهه منحصر به فرد در تاریخ سینما و خصوصا تاریخ موج نو است. از نظر او «انقلاب موج نو» در شرایطی به وجود آمد كه فیلمسازان موج نو همه امید داشتند كه «سیستم» نظام سرمایه داری قابل سرنگونی و شكست است. اما به گفته او پس از این دهه دیگر هیچ گاه چنان امید و شوری در كار نبود كه «موج نویی» بیافریند.
در حین پذیرایی گفت وگوی مختصری با او داشتم. از آن انگلیسی های اصیل و رند بود از آشنایی اش با سینمای ایران پرسیدم. گفت فیلم های قدیمی تر كیارستمی و مخملباف را دیده اما چندان پیگیر سینمای ایران نبوده است. برایم جالب بود كه در این میان فقط به فیلم زیر نور ماه رضا میركریمی اشاره و از آن تعریف كرد. از او پرسیدم خبر دارد كتابش در ایران به فارسی ترجمه شده است با تعجب پاسخ منفی داد و رندانه گفت: من پولم حق مولف را می خواهم گفتم متاسفانه ایران عضو كپی رایت نیست و جهت آبروداری اضافه كردم كه این آمریكایی ها تا حالا با عضویت ما در سازمان تجارت جهانی مخالفت می كردند، شاید مشكل از آنجا باشد. واقعا نمی دانستم این دو به هم ربط دارد یا نه اما او زرنگ تر از این حرف ها بود. گفت: من می روم به دادگاه شریعت اسلامی شكایت كنم البته به او نگفتم كه ناشر كتابش در ایران یك ناشر دولتی بنیاد فارابی است، گفتم شاید او هم به فكر بیفتد یك كتیبه ایرانی از موزه شیكاگو به جای حق تالیفش مطالبه كند. پرسیدم آیا تاكنون به جشنواره فجر دعوت شده است باز هم پاسخش منفی بود. با خود گفتم ای كاش در كنار دعوت از دلال هایی كه كارشان انتخاب فیلم برای تزیین ویترین جشنواره های خارجی است، برخی صاحب نظران چون نوئل اسمیت هم به جشنواره فجر دعوت می شدند، حداقل در ازای حق تالیفشان
اما نكته كلیدی صحبتش درباره سینمای ایران موضوع دیگری بود. او گفت: مسئله بسیار اساسی و پیچیده برای ما وقتی فیلم های ایرانی را تماشا می كنیم این است كه نمی توانیم باور كنیم این فیلم ها در ایران و تحت یك حكومت اسلامی و ایدئولوژیك ساخته شده اند. اصلا گویی كه این فیلم ها در یك كشور دموكراتیك و آزاد ساخته شده باشند. این فیلم ها اصلا با آن تصوری كه ما از یك حكومت مذهبی داریم همخوان نیست.
اینكه در داخل ایران این سخن نوئل اسمیت تمجید و تحسین سینمای ایران محسوب شود یا اشكال و عیب آن فعلا بماند اما از نگاه خارجی، تحلیل این گفته او به همراه برخی شواهد دیگر كه كمتر در داخل بازگو شده است شاید بتواند روشنگر برخی جنبه های نادیده از تاثیر غیرمستقیم فیلم های ایرانی در خارج كشور باشد. مشكل اصلی همانگونه كه ادوارد سعید در كتاب Covering Islam كه نامی دوپهلو و كنایه آمیز است: هم به معنی «پوشش رسانه ای اسلام» و هم به معنی «پوشاندن اسلام» بیان كرده است، نوع نگرشی است كه رسانه های غربی نسبت به دنیای اسلام در غرب ترسیم كرده اند و ذهن نخبگان و خواص نیز از تاثیر آن نگرش مستثنا نیست. در گفتمان غالب Dominant discourse رسانه های غربی، مفهوم حكومت دینی خاطره قرون وسطی را تداعی می كند كه نمونه سخیف و كاریكاتورگونه آن حكومت طالبان است. حكومت ایدئولوژیك و تمامیت خواه Totalitarianism هم خاطره شوروی سابق و آلمان نازی و دستگاه فرهنگی هنری كاملا كنترل شده و تبلیغاتی propaganda آنها را یادآور است. برای آنها اینكه یك حكومت كه در ذهنشان تركیبی از این خاطرات هولناك را تداعی كند، اصلا سینمایی داشته باشد به اندازه كافی شگفت هست. چه رسد به اینكه در این سینما جریان های خلاق هنری و سبك های نوین سینمایی هم امكان رشد و نمو داشته باشد. من صرفا جهت تنویر ذهن این جناب یادآوری كردم كه پس از انقلاب مسائل فرهنگی هنری برای مسئولان ایرانی بسیار اهمیت داشته است. بسیاری از آنها با مباحث فرهنگی و هنری مدرن آشنا بوده اند. مثال زدم كه نخست وزیر ایران در دهه اول انقلاب خودش یك معمار و نقاش مدرنیست بود. رئیس جمهور سابق ایران پیش از آن سال ها وزیر فرهنگ بود. آیت الله خامنه ای رهبر كنونی نیز یك خواننده جدی و پیگیر رمان های غربی و كاملا آشنا با شعر و ادبیات است. اضافه كردم كه بعضی وقت ها نویسندگان غربی تفاوت های فرهنگی كشور ما با كشوری مثل عربستان را متوجه نمی شوند، صرفا به این دلیل كه ظاهرا هر دو حكومت داعیه اسلام دارند این ناشی از همان تصویر سطحی، یكپارچه unified و بعضا خصمانه ای است كه رسانه ها از دنیای اسلام ارائه می دهند. اینجا جناب نوئل اسمیت ضمن تعجب از شنیدن این نكات، به شدت از موضع تایید وارد شد و گفت: بله، شما ایرانی ها در طول تاریخ تمدن داشته اید، این عرب ها كه فقط خوش شانس بوده اند كه در سرزمین شان نفت پیدا شده است
 
این خاطره به همراه بحث داغ و مفصلی كه اخیرا در حضور رهبر معظم انقلاب بر سر سینمای به اصطلاح جشنواره ای بین برخی كارگردان های ایرانی درگرفت موجب شد از زاویه ای متفاوت به این مقوله بپردازم.من هم تا مدتی قبل به استثنای آثار كیارستمی و مجیدی و تعداد معدودی فیلم دیگر، به جوایز بسیاری از فیلم های مشهور یا متهم به «جشنواره ای» به دیده تردید می نگریستم، در برخی موارد هم به دیده بدبینی. مثلا آنگاه كه به یك دختر ۱۶ ساله نشانی اهدا می شد كه قبلا به فلینی و آنتونیونی اهدا شده بود، هرچه تلاش می كردم به عنوان یك ایرانی احساس افتخار كنم، نمی شد واكنش منفی برخی از ایرانیان خارج از كشور هنگام نمایش این فیلم ها یا پخش آنها از تلویزیون های غربی را هم از نزدیك دیده بودم. اما اكنون بر این باورم كه برای ارزیابی حضور بین المللی سینمای ایران اكتفا به این موارد نمی تواند نتیجه ای همه جانبه دربرداشته باشد. واقعیت این است كه برخی از تحسین ها و تمجید هایی كه از سینمای ایران شده، توسط افرادی بوده كه اگر نگوییم از فعال ترین چهره های فكری و فرهنگی ضداستعماری و ضدسرمایه داری آمریكایی بوده اند، قطعا نمی توانیم ادعا كنیم از عوامل استكبار و استعمار هستند. سه نمونه كه شخصا با آنها مواجه شدم را مثال می زنم.
۱ همه با مواضع سیاسی و رادیكال ژان لوك گدار فیلمساز شهیر فرانسوی آشنا هستند. او از معدود «موج نویی ها» است كه به اصطلاح جذب و مستحیل در «سیستم» نشد. اعتبار سینمایی او هم كه دیگر قابل تردید نیست تا آنجا نظریه پردازی چون دیوید برودل سینمای گدار را سینمایی جدای از همه سبك ها و ژانرها قلمداد می كند. وقتی گدار ظاهرا در ویژه نامه كایه دو سینما درباره كیارستمی می گوید: «سینما با گریفیث شروع شد و با كیارستمی تمام شد» درباره این نظر او چه می توان پنداشت یك تعارف یك شوخی یك اغراق شخصیت گدار مانع از آن است كه به این سادگی درباره او قضاوت كنیم. من البته به شخصه برای كیارستمی بیشتر از آن رو احترام قائل ام كه او حداقل با خودش صادق است، اصل است، ضمنا سیاسی كار و كلا كاسب مآب هم نیست. اگرچه هوش و فهم سیاسی فوق العاده ای دارد. اگر شك دارید نامه شگفت انگیز او خطاب به دكتر احمدی نژاد با عنوان «تو را بیشتر دوست دارم» كه قبل از انتخابات مرحله دوم منتشر شد را بخوانید تا بدانید چگونه خود را یك سر و گردن فراتر از هنرمندان و روشنفكرانی قرار داد كه طی اقدامی تاریخی بسیج وار به حمایت از آقای هاشمی رفسنجانی شتافتند البته برخی معتقدند كیارستمی بعد از طعم گیلاس، با كیارستمی قبل از طعم گیلاس متفاوت است. دكتر حمید دباشی استاد برجسته دانشگاه كلمبیا و نویسنده یكی از معدود كتاب های قابل اعتنا درباره سینمای ایران به زبان انگلیسی، از چنین دیدگاهی منتقد كیارستمی است. البته توقع بسیار بزرگی است كه بخواهیم كسی قبل و بعد از نخل طلا هیچ تغییری نكند. بعضی ها با یك سیمرغ كن فیكون می شوند
۱ ادوارد سعید را نیز همه می شناسند. او روشنفكری سكولار، اما به شدت منتقد تفكرات مدرن اروپا محور Eurocentric بود و بسیاری از بنیان های تفكر مدرن خصوصا نگرش غرب به شرق را مورد نقد شدید قرار داد و بلكه دگرگون ساخت. امروز اندیشه های انتقادی او و همفكرانش مثل هومی بابا و اسپیواك و... تحت عنوان اندیشه های پسااستعماری postcolonialism هم ردیف پست مدرنیسم در دانشگاه های غربی در مقطع فوق لیسانس و دكترا تدریس می شود. از نظر سیاسی هم كه به یاد داریم ادوارد سعید به عنوان یك فلسطینی تا آخر عمر با توافق اسلو و به رسمیت شناختن اسرائیل مخالف بود. حتی آنگاه كه در ایران برخی روشنفكران و سیاستمداران با شعار «نباید فلسطینی تر از فلسطینی ها شویم» زمزمه به رسمیت شناختن اسرائیل را سر داده بودند پس حداقل برچسب صهیونیسم و... به او نمی خورد او سینمای ایران را اینگونه توصیف می كند: «یكی از خارق العاده ترین جریان های هنری و اجتماعی زمانه ما.» به نقل از روی جلد كتاب Close up نوشته حمید دباشی درباره سینمای ایران. آیا می توان چنین اظهار نظری را هم ناشی از سیاه نمایی فیلم های جشنواره ای تلقی كرد آیا ادوارد سعید كه خود از منتقدان تصویر سیاهی است كه رسانه های غربی از دنیای اسلام و حتی انقلاب ایران ارائه می دهند می تواند طرفدار سیاه نمایی فیلم های ایرانی باشد
۲ پروفسور فردریك جیمسون (Fredric Jameson) نه تنها از پرآوازه ترین نظریه پردازان فرهنگ و هنر در آمریكا شناخته می شود، بلكه شهرت جهانی او بیشتر به خاطر مواضع چپ گرایانه قاطع و نظریه های فرهنگی ضد سرمایه داری او است. دانشگاه دوك Duke در شهر دورهام ظاهرا یكی از پایگاه های آكادمیك جریان فكری فرهنگی چپ در آمریكا است كه جیمیسون و همفكرانش آنجا به تدریس و تحقیق مشغولند. چندی قبل، از جیمسون جهت ترجمه یكی از مقالاتش درباره جهانی شدن كسب اجازه كردم كه او ضمن استقبال از این موضوع از من خواسته بود اگر مطلبی درباره سینمای ایران نوشتم برای او بفرستم. می دانستم او علاقمند سینمای ملل مختلف است. اما اخیرا مصاحبه ای از او یافتم مربوط به سال ۲۰۰۳ كه در آن اظهار نظری شگفت انگیز و این بار واقعا غرورانگیز درباره سینمای ایران كرده بود. جیمسون در این گفت وگو پس از اظهار نظر درباره سینمای چند كشور مختلف می گوید:
«امروز سینمای ایران با فاصله ای بسیار از دیگران جذاب ترین سینماها است و خوشبختانه ما امكان دیدن این فیلم ها را در آمریكا داریم. البته من شنیده ام كه سینمای ایران بسیار وسیع تر از آن تعداد فیلم هایی است كه ما در اینجا موفق به دیدن آن می شویم... اما ظاهرا سهم متعادلی از بهترین فیلم های ایرانی به دست ما می رسد.»
او در ادامه می گوید اگر سینمای ایران می تواند چند نام بزرگ داشته باشد این موضوع بیش از آنكه به نبوغ فردی آن افراد وابسته باشد به كلیت و مجموعه یك سینمای فعال بازمی گردد كه از میان آن نام های بزرگ هم پدید می آیند. از نظر او هالیوود موجودیت و كلیت این قبیل سینماها را در كشورهای مختلف مورد تهدید قرار می دهد و این گونه خلاقیت و نوآوری هنری و سینمایی در سطح جهان رو به زوال خواهد رفت.
به نظرم این دست اظهارنظرها نشان می دهد نمی توان صرفا اغراض سیاسی و یا سیاه نمایی را دلیل حضور یا موفقیت بین المللی سینمای ایران قلمداد كرد. حتی آنهایی كه ارزش های فرهنگی هنری فیلم های ایرانی را نادیده می انگارند نمی توانند این واقعیت را نفی كنند كه این فیلم ها آنسوی مرزها و در نگرش اقشار فرهیخته، دانشگاهی و متفكران و اندیشمندان غربی كاركردی داشته باشند كه شاید هیچ ابزار و رسانه داخلی دیگری قادر بدان نباشد. البته نمی توان مدعی شد تصویری كه همه این فیلم ها از ایران ارائه كرده و می كنند تصویر شایسته و مطلوبی است. لیكن علل پیچیده و مختلف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و همچنین سوء تدبیر ها و سوءبرخوردهایی كه در مجموع موثر در شكل گیری چنین نگرش هایی در برخی از فیلمسازان شده را نیز باید مدنظر قرار داد. به تعبیر رهبر انقلاب در حوزه فرهنگ خیلی ها مسئولیت دارند و نباید صرفا هنرمند را متهم و مقصر شناخت. با همه این اوصاف یك نكته را اما می توان مدعی شد و آن اینكه در مجموع حتی تصویری كه این فیلم های جشنواره ای از ایران در خارج از كشور ارائه می دهند از تصویری كه رسانه های غربی از ایران ارائه می دهند بسیار بهتر است. طبیعی است كه مثلا ایرانیان خارج از كشور كه شناخت قبلی و شخصی درباره ایران دارند برخی از این فیلم ها را نپسندند، اما وضعیت درباره شهروندان غربی اینگونه نیست. به گمانم به جای تداوم برخی عداوت های كهنه و بدبینی های بی حاصل و سیاه نمایی و تحقیر سینمای ایران نزد بزرگان و مردم كه متاسفانه در رسانه ملی هم باب شده است، وقت آن است كه «همه» سینمای ایران را با همه نقاط ضعف و قوتش به رسمیت بشناسند، آن را باور كنند و بدان بها دهند. به نظرم حكمت و پیام اصلی آن دیدار ۳ساعته رهبر انقلاب با كارگردانانی از همه طیف ها و دیدگاه ها همین بود. تا این تغییر نگاه رخ ندهد و وضع موجود شناخته نشود، سینمای ایران هرگز امكان آن را نخواهد یافت كه گام های بلند تر و پرافتخار تر و عزتمندانه تری در عرصه فرهنگ و هنر داخلی و جهانی بردارد و به وضع مطلوب نائل شود.
*دانشجوی دكترای نظریه انتقادی و مطالعات فرهنگی دانشگاه ناتینگهام انگلستان

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 23:3 توسط مریم دوکوهکی


Rick and Ilsa eat peanuts in Paris

A publicity portrait of Bogart and Bergman

تمامی این عکس ها را تقدیم میکنم به کسی که کازابلانکا را  دوست دارد به ناما جعفری عزیز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 20:32 توسط مریم دوکوهکی |


نگاهى به انيميشن هاى ساخت يوگسلاوى
 
 
 
به مناسبت برگزارى هفته فيلم انيميشن زاگرب كه در فرهنگسراى نياوران برپا بود با هم نظرى به مكتب انيميشن زاگرب كه از بزرگ ترين و تاثيرگذارترين مكاتب انيميشن جهان است، مى اندازيم و به بررسى نمايش فيلم هاى تاثيرگذار اين مكتب كه در تهران به نمايش درآمدند مى پردازيم.
مكتب انيميشن زاگرب حركتى نو و آوانگارد بود كه در دهه ۱۹۵۰ ميلادى به وسيله گروهى از فيلم سازان نسل جوان يوگسلاوى سابق آغاز شد. هفده انيماتور دور هم جمع شدند و هر يك فيلم انيميشن خود را توليد كردند كه با فيلم همكارانشان متفاوت بود اما فيلم هاى آنها مفهوم زيبايى شناسى جديدى را در انيميشن جهان به وجود آورد. در ابتدا ايشان قصد به وجود آوردن مكتب خاصى در انيميشن نداشتند بلكه قصدشان ساختن فيلم هايى بود كه با مكتب والت ديسنى متفاوت باشد و در اين زمينه با هم تفاهم داشتند. ژرژ سادول مورخ و منتقد سينمايى جهان كه اهل فرانسه بود براى اولين بار مكتب زاگرب را نامگذارى و به ديگران معرفى نمود.
ده ها فيلم انيميشن بين دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ ميلادى در استوديوى مكتب زاگرب توليد شدند و پس از آن بسيارى از مورخين سينما و انيماتورهاى بزرگ دنيا معتقد بودند كه مكتب زاگرب انيميشن كلاسيك را به اوج خود رسانده است. در آن سال ها زاگرب بدون شك يكى از مراكز عمده انيميشن جهان بود و بيش از پانصد فيلم انيميشن در اين استوديو توليد شد كه بيش از چهارصد جايزه مهم جهانى را به دست آوردند. تنوع سبك ها و ژانرها و بيان مدرن و تلاش براى انعكاس جهان مدرن از طريق انيميشن باعث حيرت متخصصان فيلم در سراسر گيتى شد. دولت سوسيال ليبرال يوگسلاوى سابق اعتبار لازم را براى تهيه فيلم هاى انيميشن مكتب زاگرب تامين مى كرد و از اين بابت به خود افتخار مى كرد و با اين حال كه در استوديوى زاگرب فيلم آزادى بيان اصل مهم بود و انيماتورها هيچ گرايش سياسى را تبليغ نمى كردند ولى دولت يوگسلاوى سابق موفقيت هاى انيماتورهاى زاگرب را موفقيت هاى خودش مى دانست و با تامين مالى ايشان، هنرمندان اين استوديو را تشويق مى كرد.
دولت يوگسلاوى سابق كه در سطح سياست خارجى سياست عدم تعهد به شرق و غرب را دنبال مى كرد و جزء كشورهاى غير متعهد بود با اتخاذ سياست آزادى بيان دادن به هنرمندان استوديوى زاگرب اعتبار زيادى در ميان ديگر كشورهاى جهان كسب مى كرد و جالب تر اينكه فيلم هاى مكتب زاگرب هم در شرق و هم در غرب مورد استقبال و تحسين فراوان قرار مى گرفت و مايه خوشحالى دولتمردان يوگسلاوى سابق مى شد. ناگفته نماند مكتب زاگرب جزء مكتب انيميشن كشورهاى اروپاى شرقى بود كه از ويژگى هاى مشتركى با انيميشن دهه ۱۹۳۰ ميلادى روسيه برخوردار بودند. انيميشن زاگرب در كنار انيميشن مجارستان، چكسلواكى و لهستان و... در عرصه توليد و تفاوت در نگره هاى ايدئولوژيك و فرهنگى و بيان روشنفكرانه و  آوانگارد خود، گسست ميان انيميشن شرقى و غربى را آشكارتر مى كرد. يوگسلاوى سابق كه آرمانى موسوم به «راه سوم» را در سياست هاى خارجى خود پيشنهاد مى كرد و از نظر جغرافيايى كشورى كوچك بود در ميان مرزهاى اروپاى شرقى و غربى يعنى